تبلیغات
 دستبند بسیار زیبا از سنگ تراش خورده آمیتیست شماره سه 3
شـــــیریــــن و فــــــــــــرهاد
شـــــیریــــن و فــــــــــــرهاد - عشق - لاو - love - sms - pix - عکس اس ام اس

.:. امروز :
   
 
آرشیو موضوعی
پیوندها
HOT WeB
هرکسی عاشق نیست
2khtari az jen3 khak
حرفهایی از جنس نگفتن
گالری عکس بدون فیلتر +18
تنها
امكانات
ابر برچسب ها
عاشقانه , PIC , sms , عکس , love , عشق , hot , PIX , اس ام اس , امام حسین ,

لینكدونی(پیوند های روزانه)


تبلیغات

دستبند بسیار زیبا از سنگ شفا دهنده کوارتز صورتی تراش خورده سه 3



...

سلام

فقط اومدم عید رو تبریک بگم

واسه من که جز غم چیزی نیست اما امیدوارم به شما خوش بگذره

توروخدا سره سفره هفت سین ما عاشقارو یادتون نره

عیدتون پیشاپیش مبارک

ارسال شده توسط:شـــــیرین در جمعه 27 اسفند 1389 | نظرات()
برچسب ها: تنهایی ، عاشقانه ، اس ام اس ، لاو ، عشقولانه ، داستان عاشقانه ، اس ام اس عید ، داستان ، اس ام اس لاو ، اس ام اس تنهایی ، غم ، بی کسی ، جک ، لطیفه ،
رفت...
موضوع مطلب : دل نوشته  ،

نمی دونم فرهاد کی دوباره به این وب میاد اما دوست دارم هروقت میاد خودمو واسش قربونی کنم

نمی دونم چی کار کردم که از پیشم رفت اما هنوزم حاضرم جونمو واسش بدم

تورو خدا اگر این مطلب رو می خونید دعا کنید برگرده،بخدا کارم از گریه گذشته،دارم دق می کنم

به کی بگم هنوز واسم مثه قدیمه

بخدا انقدر گریه میکنم چشام و سرم درد می گیره،کارم شده گریه و با خدا راز و نیاز

تورو خدا دعا کنید یه عاشق به معشوقش برسه

دنیا واسم تموم شدست

اون که قسمام رو ندید حداقل شما ببینید و واسم دعا کنید

 

 

ای خدا این وصل را هجران مکن    .........     سر خوشان عشق را نلالن مکن

ارسال شده توسط:شـــــیرین در پنجشنبه 5 اسفند 1389 | نظرات()
چرا این کارو میکنه باهام؟؟؟؟
موضوع مطلب : دل نوشته  ،

نمی دونم کجای کارم اشتباه بوده

ای کاش هیچ وقت فرهاد سره راهم قرار نمی گرفت

وقتی اون نیست هیچ کس نیست

خدا بهم صبر بده

کاش عشقمو باور داشت، شب نخوابیدنامو، اشک ریختنامو، دعا کردنامو، بی اون مردنمو

اگر می خواید دعا کنید واسم فقط دعا کنید بمیرم

دوست دارم بمیرم(دیشب فرهاد گفت به جهنم که که میخوای بمیری ، برو بمیر) از مرگ و خود کشی نمی ترسم اما خودکشی حرومه

دیشب فرهاد خیلی فحشم داد منم عصبانی شدم یه کوچولو جواب دادم اما بخدا زود پشیمون شدم

عیب نداره فحشم بده اما بمونه

بهم گفت ازم متنفره

بخدا دوستش دارم

ای خداااااااااا، چیکار کنم؟؟؟؟؟

چرا راحتم نمی کنی؟

بخدا دارم کم میارم

کاش اشکامو، التماسامو می دید

اون ندید اما چرا خدا نمی بینه؟

چرا خدا منو فراموش کرده؟

دعا کنید بمیرم

فقط همین

 

 

باید فراموشت کنم،چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود،آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را،بیهوده تزئین می کنم

سخت است اما می شود، در نقش یک عاقل روم
نه شب دعایت می کنم، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست،تابعد بهتر می شوم
فکری برای این دلِ تنهایِ غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صدبار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام، دیگر نمی گویم بخود
وقتی عروسی می کند،آن می کنم،این می کنم

هرچه دعا کردم نشد،شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب،نه باران، نه مرد...تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم یا باز هم،نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود،با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مالِ منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست،درعشق گلچین می کنم

کم کم ز یادت می روم،این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش، صدبار تضمین می کنم

 

ارسال شده توسط:شـــــیرین در پنجشنبه 30 دی 1389 | نظرات()
دعا کنید
موضوع مطلب : دل نوشته  ،

فرهادم رفت

بخدا حقم این نیست

بخدا عاشقشم

دعا کنید بیاد

بدون اون پوچم

جز شما به کسی نمی تونم بگم

دعا کنید فرهادم برگرده

همیشه من دعا می کنم عاشقا پیشه هم بمونن پس چرا عشق من رفت؟؟؟؟

بخدا یه کم ازش توجه خواستم چیزی که همه دخترا می خوان اما اون فقط گفت ما به درد هم نمی خوریم

دیشب تا صبح بیدار بودم و دعا کردم

جون همه عاشقا دعا کنید عشق منم برگرده

دارم می میرم از بی فرهادی

تورو خدا دعا کنید بیاد

دعا کنید

 

ارسال شده توسط:شـــــیرین در یکشنبه 19 دی 1389 | نظرات()
داستان از شیرین

            چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد
.
روحش با صدای آروم و دلنواز
موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه
, همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید
.
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن

همه آدمایی که جفت جفت
دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد
.
اونم می زد
.
غمناک می زد , شاد می زد , واسه
دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد
.
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود
.
بدون انتها , وسیع و آروم
.
یه لحظه
چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه
مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با
موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از
دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی
دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته
.
دختر داشت می خندید و با
پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه
.
یه ملودی
شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده
.
هر چند لحظه
به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط
برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید
.
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی
رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه
ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود
.
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد
و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود
.
نشست , غمگین ترین آهنگی رو
که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش
کنه .
....
شب بعد همون ساعت

وقتی که داشت جای
خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید

با همون
پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن
.
و اون
برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد
.
احساس می کرد
چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه
.
اون هیچ چی
نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست
چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو
با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت
.
هر روز سعی می کرد
یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش
نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود
.
از شادی دختر لذت می برد
.
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود
.
اصلا شوقی برای زدن نداشت و
فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه
شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد
.
و شب چهارم که دختر با همون
پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک
انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر
غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت
.
سعی کرد یه
موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش
اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه
می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه
.
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو

به خاطر اشک های دختر نواخت
.
...
همه چیشو از دست داده بود
.
زندگیش
و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت

یه حس زیر پوستی داغ

تنشو می سوزوند
.
قرار نبود که عاشق بشه
...
عاشق کسی که نمی
شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود
.
احساس گناه می کرد
.
ولی چاره
ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود
.
یک ماه که براش یک سال گذشت
.
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت
.
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی
دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود
.
ضعیف
شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه

دیدن اون دختر بود
.
یه بار نه ... برای همیشه
.
اون شب ... بعد از یه
ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو
.
نتونست ازجاش بلند نشه
.
بلند شد و
لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که
خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی آخه
.
دوباره نشست و
سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه
.
و شروع کرد
.
دختر و پسرهمون جای همیشگی
نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد
.
نگاهش از روی
صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش
لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین
آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت
انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد
.
-
ببخشید اگه
میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش
در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه
:
-
حتما
..
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش

فقط
برای اون
مثل همیشه
فقط برای اون زد

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون
موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه

پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره

دختر می خندید

پسر می خندید
و
یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا

پشت نت های شاد موسیقی

بغض شکسته شو توی
سینه رها می کرد .

ارسال شده توسط:شـــــیرین در چهارشنبه 15 دی 1389 | نظرات()
داستان از شیرین

عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫

هنوزم دیوونه ام.

ارسال شده توسط:شـــــیرین در شنبه 11 دی 1389 | نظرات()
" قسمت ششم " از زبان فرهاد
یــــادش بخیر ...
البته با دیدار دیروزمون شد 4 بار ...

اولین بار که قرار گذاشتیم قرار بود برم خونشون !!!
اخه اصلانمیتونست بیاد بیرون ...

خلاصه منم چون بار اولم بود کپ کرده بودم ... خیلی ترس داشتم ... هر لحظه ممکن  بود داداشش بیاد !!!!! داشتم از ترس میمردم با این حال حدود 1 ساعت پیشش بودم و رفتم کتاب خریدم و برگشتم خونه ...

آخه به بهانه ی کتاب رفته بود !!!

خلاصه که خیلی خیلی خیلی خیلی بهم حال داد
بهترین لذت عمرمو اون موقع چشیدم

وای ... چه حالی بود ....
خیلی دوسش دارم شیرین خانوممو
عاشقشم و یه تار موی قشنگشو با 1000000000000 تا دختر دیگه عوض نمیکنم

ارسال شده توسط:فــــرهاد در چهارشنبه 1 دی 1389 | نظرات()
دنبالک ها: بزرگترین وب خاطرات مستند ، شیک ترین فروشگاه رندوم ، مداحی محمود کریمی ، download ،
برچسب ها: kiss ، sms ، hot ، girl ، boy ، xy ، clip ، aks ، pic ، pix ، عشق ، عاشقی ، ایرانی ، کلیپ ، اس ام اس ، شب یلدا ، شب چله ، عروس ، شیرین و فرهاد ، خاطره ، دانلود ، مداحی ، محمود کریمی ، امام حسین ، خاطره نوشته ،
"قسمت پنجم" از زبان شیرین

ما کلا 3 بار هم رو دیدیم

به گفته خود فرهاد چون دفعه دوم خیلی بهم نزدیک بودیم از من و چهرم بیشتر خوشش اومد اما من از اول عاشقش بودم و هستم

نمی دونم منو چی فرض می کنین اما بار دوم اومد خونمون!البته با کلی تنظیمات و دنگ و فنگ

وجودش و آغوشش گرمم می کرد

هیچ کجا واسم انقدر لذت بخش نبود حتی آغوش مادرم

دوست داشتم فقط کنارم باشه اما زود رفت و هرچه قدر گفتم بمون چون ترسید که کسی بیاد  رفت

اعتراف می کنم فرهاد همونیه که می خواستم

ارسال شده توسط:شـــــیرین در یکشنبه 28 آذر 1389 | نظرات()
دنبالک ها: بزرگترین وب خاطرات مستند ، مداحی محمود کریمی ،
برچسب ها: عکس ، دانلود ، عاشقی ، مداحی ، عشق ، love ، sms ، hot ، kiss ، download ، best ، lip ، bad ، girls ، ایرانی ، کلیپ ، خاطرات شیرین و فرهاد ، دل ، قلب ، وجود ، خونه ، مکان ، جا ، محمود کریمی ، محرم89 ، کنکور90 ، سراسری ،
" قسمت پنجم " از زبان فرهاد

یادش بخیر ...

روزه بودیم با پسر عمه ام ... تازه افطار هم جایی دعوت بودیم ...

بعد از 1 ساعت راه رسیدیم مصلا سر قرار. قرار ساعت 5 بود  ... یادش بخیر ... شیرین دیر اومد . ساعت 5:30 با یکی از فامیلاشون ... موقع دیدار فرا رسید ولی اونی که فکر میکردم نبود ... ولی از حق نگذریم بد هم بود ...

خلاصه از چند متری همو دیدیمو من رفتم ... حتی با هم حرف هم نزدیم ... حتی ...

یادش بخیر ...

2 ساعت راه رفت برگشت رو به جون خریدم فقط بخاظر 5 دقیقه دیدار شیرین خانومم ...

چه دورانه خوشی بود تا نزدیکای سحر با عشقم اس ام اس بازی میکردم ... وای چه حالی میداد بهم شیرین ... واقعا که خیلی لذت بخش بود . خیلی دوستش دارم ...

عاشقشم ... من شیرینمو با دنیا عوض نمیکنم ...

ارسال شده توسط:فــــرهاد در شنبه 20 آذر 1389 | نظرات()
دنبالک ها: برترین مداحی های محمود کریمی و ذاکر و نذارالقطی ،
برچسب ها: عشق ، شیرین اند فرهاد ، شب ، دانلود نوحه و مداحی ، مداحی ، نوحه ، محمود کریمی ، نذارالقطری ، سید جواد ذاکر ، اس ام اس ، عکس ، عاشقانه ، love ، pic ، sms ، pix ، download ،
" نمیتونم برم ... " از زبان فرهاد
موضوع مطلب : دل نوشته  ،

من امسال کنکور دارم ...

و مثلا درس و میخونم ! و این سه - چهار شب محرمم نرفتم هییت ...

آخه ما خودمون تو محلمون هییت برپا میکنیم ... عمومم مداحه ... ولی چون درس دارم نمیتونمم برم . فکر کنم این اولین و اخرین سالی باشه که این جوریه ...

همیشه از چند روز قبل برای آماده کردن هییت کمک میکردیم با بچه تا آخر ... ولی امسال ...

خوش بحالتون که میتونید برید ... منو هم دعا کنید که حداقل با این همه محدویتتی که گذاشتم بتونم یه جای خوب قبول بشم ...

ایشالا خود امام حسین یه نظری کنه و من تو این شرایط سخت کمک کنه ... خدا کنه این محدویت ها موثر باشه ...

اگه میشه برام دعا کنید تو کنکور قبول بشم ... یه جای خوب و یه رشته خوب ...

قدر هییت و امام حسین و محرم رو بدونید ... هر چی از خدا و امام حسین میخواید بگیرد ...

 

التماس دعا ...

 

ارسال شده توسط:فــــرهاد در پنجشنبه 18 آذر 1389 | نظرات()
دنبالک ها: سایت مداحی ذاکر و محمود کریمی ، نوحه ،
برچسب ها: امام حسین ، حضرت حسین (ع) ، وبلاگ ، مذهبی ، محرم ، شور عاشور ، مداحی ، 89 ، محمود کریمی ، طاها ، طه ، مداحی ذاکر ، اهل بیت ، دل نوشته ، هییت ، عاشورا تاسوا ، تاسوای حسینی ، صفر ، عشق ، LOVE ، اس ام اس محرم 89 ، عکس موبایل ، بکگراند ، والپیپر ، محرم2011 ، نوحه 89 ،
تعداد صفحات : 3 ‌
[ 1 | 2 | 3 | ]
مطالب گذشته

...
رفت...
چرا این کارو میکنه باهام؟؟؟؟
دعا کنید
داستان از شیرین
داستان از شیرین
" قسمت ششم " از زبان فرهاد
"قسمت پنجم" از زبان شیرین
" قسمت پنجم " از زبان فرهاد
" نمیتونم برم ... " از زبان فرهاد
"قسمت چهارم" از زبان شیرین
"قسمت چهارم" از زبان فرهاد
محرم ... ماه حسینی
"قسمت سوم" از زبان شیرین
" قسمت سوم " از زبان فرهاد

آرشیو ماهانه
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آمار كلی وبلاگ
نویسندگان فــــرهاد
شـــــیرین

آمار وبلاگ بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید های این ماه :
بازدید های ماه قبل :
کل بازدید ها :
تعداد کل مطالب :

اطلاعات بیشتر
تبلیغات

‍CopyRight © 2008 - 2009 by http://shirinandfarhad.mihanblog.com . Allreserved
This Template Transporting For Mihanbblog By WorldTemp.MihanBlog.Com And Special Thanks To Milad Mahdavi

شـــــیریــــن و فــــــــــــرهاد - عشق - لاو - love - sms - pix - عکس اس ام اس