| چرا این کارو میکنه باهام؟؟؟؟
نمی دونم کجای کارم اشتباه بوده
ای کاش هیچ وقت فرهاد سره راهم قرار نمی گرفت
وقتی اون نیست هیچ کس نیست
خدا بهم صبر بده
کاش عشقمو باور داشت، شب نخوابیدنامو، اشک ریختنامو، دعا کردنامو، بی اون مردنمو
اگر می خواید دعا کنید واسم فقط دعا کنید بمیرم
دوست دارم بمیرم(دیشب فرهاد گفت به جهنم که که میخوای بمیری ، برو بمیر) از مرگ و خود کشی نمی ترسم اما خودکشی حرومه
دیشب فرهاد خیلی فحشم داد منم عصبانی شدم یه کوچولو جواب دادم اما بخدا زود پشیمون شدم
عیب نداره فحشم بده اما بمونه
بهم گفت ازم متنفره
بخدا دوستش دارم
ای خداااااااااا، چیکار کنم؟؟؟؟؟
چرا راحتم نمی کنی؟
بخدا دارم کم میارم
کاش اشکامو، التماسامو می دید
اون ندید اما چرا خدا نمی بینه؟
چرا خدا منو فراموش کرده؟
دعا کنید بمیرم
فقط همین
باید فراموشت کنم،چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود،آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم با آن اتاق خویش را،بیهوده تزئین می کنم
سخت است اما می شود، در نقش یک عاقل روم نه شب دعایت می کنم، نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست،تابعد بهتر می شوم فکری برای این دلِ تنهایِ غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین خود را برای درک این، صدبار تحسین می کنم
از جنب و جوش افتاده ام، دیگر نمی گویم بخود وقتی عروسی می کند،آن می کنم،این می کنم
هرچه دعا کردم نشد،شاید کسی آمین نگفت حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم
نه اسب،نه باران، نه مرد...تنهایم و این دائمی ست اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم
یا می برم یا باز هم،نقش شکستی تلخ را در خاطرات سرخ خود،با رنج آذین می کنم
حالا نه تو مالِ منی،نه خواستی سهمت شوم این مشکل من بود و هست،درعشق گلچین می کنم
کم کم ز یادت می روم،این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش، صدبار تضمین می کنم
ارسال شده توسط:شـــــیرین در پنجشنبه 30 دی 1389 | نظرات()
|